عمومی

نگاهی به یلدا

Watermelon-properties-amazing-ir-1
پاییز به‌ آخرش‌ رسیده‌، هوا سرد و همه‌ جا پر از برف‌ است‌. امشب‌، شب‌ یلداست‌ و مردم‌ در رفت‌ و آمد و آماده‌ کردن‌ وسایل‌ شب‌نشینی‌شان‌ هستند.
بیشتر خانه‌ها مهمان‌ دارند و چند نفری‌ هم‌ از شهر نزدیکِ روستا و عده‌ای‌ هم‌ از تهران‌ آمده‌اند. معمولاً بچه‌ها و نوه‌های‌ خانوم‌ بزرگ‌ هم‌ شب‌ یلدا پیش‌ او می‌آیند. سر شب‌ تعدادی‌ از اهالی‌ روستا به‌ دیدنِ خانوم‌ بزرگ‌ آمدند و هر کس‌ از در می‌آمد تو، چیزی‌ دستش‌ بود. بزرگ‌ترها رفتند و بچه‌ها ماندند. آن‌هایی‌ که‌ ماندند، دور کرسی‌ نشستند و منتظر بقیه‌ شدند.
دو تا پسر هم‌ آمدند و سلام‌ کردند. خانوم‌ بزرگ‌ با لبخند به‌ پیش‌باز رفت‌ و گفت‌: «سلام‌ به‌ روی‌ ماهتون‌. خوش‌ آمدید.» و رو به‌ یکی‌ از آن‌ها گفت‌: «گل‌ پسر، کاکل‌ به‌ سر، تو نوه‌ی‌ عباس‌ آقا نیستی‌؟»
پسرک‌ با تعجب‌ پرسید: «شما از کجا می‌دونید؟»
خانوم‌ بزرگ‌ گفت‌: «خیلی‌ شبیه‌ پدربزرگت‌ هستی‌. با کی‌ اومدی‌؟»
ــ با پدر بزرگ‌ و مادربزرگم‌. آخه‌ مدرسه‌ دو سه‌ روز تعطیل‌ بود.
ــ خوش‌ آمدی‌. بگو ببینم‌ اسمت‌ چیه‌؟
ــ من‌ فریدون‌ آهنگر هستم‌.
ــ آفرین‌. حالا زودتر برید زیر کرسی‌.
خانوم‌ بزرگ‌ هم‌ رفت‌ و کنار بچه‌ها نشست‌ و نگاهی‌ به‌ تک‌ تک‌ آن‌ها انداخت‌ و کاسه‌ی‌ بزرگ‌ مسی‌ را که‌ پر از نخودچی‌، کشمش‌، بادام‌ و گردو بود، بر سینی‌ روی‌ کرسی‌، که‌ در آن‌ هندوانه‌ و انار هم‌ بود گذاشت‌ و به‌ بچه‌ها تعارف‌ کرد که‌ آجیل‌ و میوه‌ بخورند. بچه‌ها هر یک‌ مقداری‌ برداشتند و همه‌ به‌ خانوم‌ بزرگ‌ چشم‌ دوختند و منتظر شنیدن‌ قصه‌ شدند.
خانوم‌ بزرگ‌ گفت‌: «بچه‌ها خوش‌ آمدید. می‌دانید امشب‌ چه‌ شبی‌ است‌؟»
دو سه‌ تایی‌ گفتند شب‌ یلدا و دو سه‌ تایی‌ هم‌ گفتند شب‌ چله‌.
خانوم‌ بزرگ‌ گفت‌: «درسته‌، امشب‌ شب‌ یلدا یا همان‌ شب‌ چله‌ است‌. قدیما مردم‌ این‌ شب‌ را جشن‌ می‌گرفتند، چون‌ این‌ شب‌ طولانی‌ با تمام‌ سیاهی‌اش‌، پشتش‌ به‌ پادشاه‌ روشنایی‌ یعنی‌ خورشید است‌. شاید به‌ همین‌ دلیل‌ مردمی‌ که‌ نگران‌ دیدار دوباره‌ با روشنایی‌ روز بودند تا صبح‌ بیدار می‌نشستند.
آن‌ موقع‌ مردم‌ از اول‌ شب‌ در خانه‌ی‌ بزرگان‌ فامیل‌ جمع‌ می‌شدند و انواع‌ و اقسام‌ خوراکی‌ها را توی‌ سینی‌های‌ مسی‌ می‌چیدند. از کشمش‌ و گردو و هندوانه‌ و انارهایی‌ که‌ از پستوها بیرون‌ می‌آوردند تا خوراکی‌های‌ دیگر. همه‌ شاد و خرم‌ دور کرسی‌ بزرگ‌ و گرم‌ می‌نشستند و بزرگ‌ترها برای‌شان‌ قصه‌ و افسانه‌ تعریف‌ می‌کردند. جوان‌ترها هم‌ شعرهای‌ حماسی‌ می‌خواندند و آن‌هایی‌ که‌ زور بازویی‌ داشتند برای‌ بلند کردن‌ سینی‌ با یک‌ دست‌، مسابقه‌ می‌دادند. خلاصه‌ آن‌ شب‌ طولانی‌ را به‌ شبی‌ زیبا و به‌یادماندنی‌ تبدیل‌ می‌کردند.
بله‌. امشب‌ هم‌ شبی‌ از همان‌ شب‌هاست‌ ولی‌ … »
خانوم‌ بزرگ‌ کمی‌ در خود فرو رفت‌ و لحظه‌ای‌ را به‌ یاد ایام‌ گذشته‌ گذراند و احساس‌ کرد چشمانش‌ خیس‌ شده‌، او می‌خواست‌ بگوید افسوس‌ که‌ آن‌ شب‌ها و آن‌ شور و حال‌ کمتر شده‌، دلش‌ نیامد بچه‌ها را غمگین‌ کند، پس‌ لبخندی‌ به‌لب‌ آورد و گفت‌: «عزیزانم‌! یکی‌ از کارهای‌ قشنگ‌ و زیبای‌ شب‌ یلدا، قصه‌گویی‌ بود و هست‌. بیشتر قصه‌هایی‌ هم‌ که‌ گفته‌ می‌شد؛ از شاهنامه‌ بود. مثل‌ قصه‌ی‌ رستم‌ و سهراب‌ ، کاوه‌ی‌ آهنگر ، زال‌ و سیمرغ‌ .
امشب‌، من‌ برای‌ شما از شاهنامه‌ی‌ حکیم‌ سخن‌ ابوالقاسم‌ فردوسی‌، قصه‌ای‌ زیبا و شنیدنی‌ تعریف‌ می‌کنم‌. قصه‌ای‌ از دلیری‌ و پهلوانی‌ یکی‌ از بزرگ‌ مردان‌ تاریخ‌ سرزمین‌مان‌ ایران‌. کسی‌ که‌ با تلاش‌ خود در دوره‌ای‌ تاریخی‌ سرنوشت‌ این‌ سرزمین‌ را تغییر داد. او کاوه‌ی‌ آهنگر است‌، شاید شما نام‌ او و داستانش‌ را شنیده‌ و یا خوانده‌ باشید. حالا چرا کاوه‌ی‌ آهنگر، دلیل‌ داره‌…»
بچه‌ها با تعجب‌ و دهان‌ باز منتظر دلیل‌ خانوم‌ بزرگ‌ ماندند.
او نگاهش‌ را متوجه‌ نوه‌ی‌ عباس‌ آقا کرد و گفت‌: «مهمانی‌ که‌ امشب‌ پیش‌ شما نشسته‌، آقا فریدون‌، نوه‌ی‌ عباس‌ آقا آهنگر است‌. عباس‌ آقا کارش‌ در تهران‌ آهنگری‌ است‌. این‌ را هم‌ بگویم‌ که‌ شغل‌ آهنگری‌ در خانواده‌ی‌ آن‌ها نسل‌ به‌ نسل‌ ادامه‌ داشته‌ و دارد.»
و رو به‌ فریدون‌ گفت‌: «شما چی‌، علاقه‌ به‌ کار آهنگری‌ داری‌؟»
ــ من‌ که‌ دارم‌ درس‌ می‌خونم‌ ولی‌ پدر بزرگم‌ می‌گه‌ اگر خواستی‌ دانشگاه‌ هم‌ بری‌، رشته‌ای‌ انتخاب‌ کن‌ که‌ با آهن‌ و پولاد سر و کار داشته‌ باشه‌.
ــ آفرین‌! شما بچه‌ها آینده‌ی‌ این‌ سرزمین‌ را می‌سازید. امیدوارم‌ همه‌تان‌ سالم‌ و سربلند باشید.
بله‌ داشتم‌ درباره‌ی‌ شغل‌ آهنگری‌ می‌گفتم‌، سال‌ها پیش‌ که‌ من‌ دختربچه‌ای‌ تقریباً هم‌سن‌ شما بودم‌، در همین‌ روستا، کریم‌ آقا، پدر بزرگ‌ عباس‌ آقا آهنگر، کارش‌ آهنگری‌، نعل‌بندی‌ و ساخت‌ وسایل‌ کشاورزی‌ بود. عباس‌ آقا در نوجوانی‌ به‌ پدربزرگش‌ در آهنگری‌ کمک‌ می‌کرد. کریم‌ آقا مردی‌ مهربان‌ و مردم‌دار بود و… همه‌ی‌ اهل‌ روستا او را دوست‌ داشتند. او در جوانی‌ مردی‌ قوی‌ و نیرومند بود او حتی‌ در دوران‌ پیری‌ هم‌ از کارش‌ دست‌ نمی‌کشید.»
بچه‌ها همان‌طور که‌ گوش‌ می‌کردند با کنجکاوی‌ به‌ فریدون‌ چشم‌ دوخته‌ بودند. فریدون‌ هم‌ که‌ انگار چیزهای‌ تازه‌ای‌ می‌شنید، رو به‌ خانوم‌ بزرگ‌ گفت‌: «من‌ قصه‌های‌ زیادی‌ از پدر بزرگ‌ شنیده‌ بودم‌، ولی‌ چیزهایی‌ که‌ شما تعریف‌ می‌کنید خیلی‌ جالبه‌ و من‌ از شنیدن‌ آن‌ خوشحالم‌.»
بخشی‌ از کتاب‌ کاوه‌ آهنگر
از مجموعه‌ی‌ کتاب‌های‌ قصه‌های‌ خانوم‌ بزرگ‌ از چله‌ کوچیک‌ تا چله‌ بزرگ‌
نوشته‌ی‌ ابوالقاسم‌ فیض‌آبادی‌
tmp568343779950460929

دیدگاهتان را بنویسید